برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاده تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1402 ساعت: 14:06
دیدار'>دیدار معنوی مثنوی'>مثنویدیدار مثنوی در دژ هوش ربا (۵۴)عنوان پانزده:{ قاضی و زنِ جوحی*}مفتون شدنِ قاضی بر زنِ جوحی، و در صندوق ماندن، و نایبِ قاضی صندوق راخریدن؛ باز سال دوم آمدنِ زنِ جوحی بر امیدِ بازیِ پارینه و گفتنِ قاضی که مراآزاد کن و کسِ دیگر بجوی اِلی آخِرِالقِصِّهمولانا برای نشان دادن حیله های نفس که آدمی را کور کورانه بدنبال ارضاء غرائز جسمانیکشانده از رشد معنوی شخصیت باز می دارد، حکایتی از جوحی و همسرش نقل می کند.جوحی که در ادبیات عرب به «جُحی» مشهور است، یکی از رندان شوخ طبعِ روزگار بودهکه مسخرگی را پیشه کرده بود تا به قول عبید زاکانی داد خود را از کِهتر و مِهتر بستاند. بنابه گزارش فرهنگ لغت دهخدا: «وی از قبیلهٔ فزاره بود و در اوائل قرن دوم هجری در کوفه می زیست ... نامِ یکی از اکابر ست که خود را دانسته به دیوانگی افکنده بود.... در مضجکهگویی مانند ملانصرالدّین بود.گویند شبی نزدیکِ کنیز پدر خود رفت و اظهار محبت کرد؛ناگاهکنیز بیدار شد وگفت تو کیستی؟ گفت مترس که من پدرم هستم! و برای کتمان این جنایتاز آن ببعد خود را به بلاهت زد تا آنکه ضرب المثل شد؛ چنانکه گویند:« احمق مِن جحی » .مولانا در مثنوی شخصیّتی رند و تیز زبان از وی نشان می دهد که شوخی هایش هیچ جنبهٔ نمایش و سرگرمی ندارند. وی از همان کودکی هم طنّاز و شوخ طبع بود. مثلا وقتی گریه وزاری کودکی را می بیند که بر لب تابوت پدر می نالید که:« تو را به خانه ای تاریک و سرد وبی آب و نان و گرما می برند »؛ به پدرِ خود می گوید:گفت جوحی با پدر: « ای ارجمند!واللَّه این را خانهٔ ما می برند »گفت جوحی را پدر: « ابله مشو! »گفت : « ای بابا ! نشانی ها شنو !!این نشانی ها که گفت او (آن کودک) یک به یکخانهٔ ما راست بی تردید و شکنَی حصیر و، نَه چ
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاده تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1402 ساعت: 14:06
دیدار معنوی مثنویرنگِ بی رنگی (بخش نخست)وه؛ چه بی رنگ و بی نشان که منمکی ببینم مرا چنان که منم کی شود این روانِ من ساکناینجنین ساکنِ روان که منم ...تصور کنیم میان دشتی راه می پیماییم که سلسله جبالی در دوردستان طرحی از خود رانمایش می دهد. همچنان که بسوی آن پیش می رویم؛ کوه ها عظیم تر شده سر درابرهافرو برده اند. وقتی به دامنهٔ کوهساران می رسیم دیگراثری از آن طرح اولیه که در آغازراه داشتیم وجود ندارد. پیش رو هر چه می بینیم دیواره های بلند افراشته ست که سر بهآسمان می سایند. این تمثیلی ست از مثنوی معنوی و دیوان کبیر با معانی و رموز پیچیدهکه سر در ابر های قرون و اعصار فرو کرده اند. از اینجا به بعد پای تامل و خیال و مراقبهپیش می آید. ما بین سطور اشعار را باید با چشم دل مشاهده کرد. آن هم در پرتو نوری که ازارادتِ خاطر نسبت به صفای عشقی افلاطونی میان مولانا و شمس برمی خیزد. وی تنها پس از حدود دوسال ونیم آشنایی و همصحبنی با شمس تبریزی ندای عشقی الهی رادرشش دفتر با ۲۵۶۰۰ بیت و بیش از ۵۰۰۰ غزل و رباعی سر داد و به جاودانگی پیوست.هر یک از قلل این رشته کوه ها نمایندهٔ موضوعی از مسایل اندیشه بشری ست. همچونجبر و اختیار؛ ماهیت هستی و چیستی مرگ؛ انواع عشق ؛ موضوع نفس انسانی و غیره.اینک نگاهی اجمالی به یکی از قله ها می افکنیم .« بی رنگی» به معنی بی تعینی یا رهاییاز هرگونه تعصب و پیشداوری در رویارویی با مذاهب و اعتقادات فلسفی و غیر آن؛ برایرسیدن به آرامش درون و روشن بینی. آن هم در این دنیای پر از تضاد و جنگ و کشاکش؛که میان مذاهب متفاوت بر قرار است. نگاهی اجمال می کنیم به تقابل و تضاد بین فرعون و موسای پیامبر که هر دو در بندِ اراده و مشیّت الهی اند. فرعون در توهّمِ خدایی و انکار وموسی در خداشناسی و
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاده تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1402 ساعت: 0:14
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاده تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1402 ساعت: 0:14